X
تبلیغات
لخته های دل

لخته های دل

بذار هیچی نگم ...

پدر

پدر آمد

پدر دیر آمد

پدر باز هم دیر آمد

پدر باز هم دیر آمد ولی

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک عروسک

پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک عروسک آمد .

...

این بود انشای من درباره ی پدر

 دخترکی که پدرش فقط یک گاری کوچک دارد برای حمل بار ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 19:56  توسط   | 

شمس الدين محمد تبريزی" را گفتندآخر سنگ پرست را بد ميگويی ،كه روي سوی سنگی يا ديواری نقشين كرده است
تو هم برای نماز رو به ديوار(کعبه) می كنی

گفت: پس اين رمزی است كه گفته است محمد عليه السلام
تو فهم نمي كنی
،
كعبه در ميان عالم است
چو اهل حلقه عالم جمله رو با او كنند
و چون اين كعبه را از ميان
برداری ، سجده ايشان به سوی دل همدگر باشد
سجده آن بر دل اين ، سجده اين بر دل آن

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 14:38  توسط   | 

فهمیدن

یه ناشناس نظر داده بود تو خودت معنی این حرفاتو می فهمی می خوام جوابشو بدم :

من اگر می فهمیدم تو اگر می فهمیدی  فهمیدن به چه معنی بود

آری آن هنگام مفهوم ها بی مفهوم بود و معنی ها بی معنی

کاش می فهمیدیم که فهمیدن تنها آینه ای از نفهمیدن هاست

پس آینه را در دستت بگیر !!!

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 23:27  توسط   | 

هدیه تولد

نمی دونم چرا یاد هدیه تولدی افتادم که به دوستم دادم یه چیز خیلی خاص بود از جنس خودمون هیچ کس نمی تونست فکر کنه که هدیه من به بهترین دوستم اینه هم عجیب بود هم جالب هم پر از خاطره یه یادگاری شاید خیلیا مسخرم می کردن و خیلی ها هم می گفتن سنت گراست و عقاید پوج و ... اما هیشکی نمیدونست و نمی فهمید که من چی از اون هدیه می دونستم که بقیه نمی دونستن هیشکی نمی دونه بین من و اون چی گذشت خیلی دلم می خواست می تونستم بگم اما ...

وقتی کاسه صبرم لبریز میشه می خوام بگیم :

دیدم آن را در حضور یک سکوت

در نگاه یک کبوتر

برفراز یک کوه

در دل یک ...

خاموش !

واین همان چیزیست که مرا از گفتن باز می دارد

خاموش !

 

کاش حالا که دارم صبرشم داشتم کاش تحملشم داشتم کاش ...

خدایا دادی پس صبرشم بده

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 23:13  توسط   | 

و چهل روز از آن هنگام که آواز شوم جغد مرگ را بر سر خانه مان شنیدیم می گذرد و ما هنوز آن غم را بر دلمان داریم ولی هیچ گاه پرواز زیبای کبوتر مهربانی را بر فراز لانه ی محبتش فراموش نخواهیم کرد !

مادر بزرگ عزیزم هیچ گاه فراموشت نخواهم کرد و دوستت دارم تا همیشه !

 

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 21:18  توسط   | 

از دیده رفت ولی از دل نرفت !!!

من که از پژمردن یک شاخه گل ، از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی در بند ، اشک در چشمان و بغضم در گلوست ، و در این ایام  زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ، مرگ او را از کجا باور کنم ؟

                    از دیده رفت ولی از دل نرفت !!!

سال ها بود که باهاش زندگی می کردم از همون روزی که چشامو باز کردم اما حالا دیگه باهاش زندگی نمی کنم از همون روزی که چشماشو بست !

زندگی یعنی همین به اندازه ی یه پلک زدن

دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 17:20  توسط   | 

و اینجاست که حضور خدا معنا می یابد

...

و اینجاست که حضور خدا معنا می یابد

دخترک دست در دست خواهرانش می کند جبران نبود پدر را

ساقه های برنج در دست می نشاند در دل خاک

ابر خسته است و بارش سنگین نشسته بغض سختی بر گلویش

آسمان تنهاست

درختان نگران

زمین خسته

پرندگان خاموش

زمان می تازد

و باد می خرامد

و همچنان اینجاست که حضور خدا معنا می یابد

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 12:40  توسط   | 

در دلم شکستی اما انتظارت را می کشند دیوار های آن دل

دل اگر به یاد داری آن روز و روزگاران

برسان پیام ما را به شکوه روزگاران

بگو به آن یار بی وفامان

دل من که در ندارد

در او تو بشکستی

همان زمان رفتن

پس اگر تو خواهی

او هنوز هم می سراید بودنت را 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 20:28  توسط   | 

هستند اما نیستند . می بینند اما نمی بینند

پدر را بردند

پدر را باچشمان باز بردند

پدر آمد

اما پدر باچشمانی بسته آمد

 

برادر را بردند

برادر را هم با چشمان باز بردند

اما برادر دیگر نیامد

 

مادر را نبردند

اما چشمانش را اشک ها بردند

 

پدر نمی بیند اما می بیند

مادر نمی بیند اما می بیند

برادر نیست اما هست

 

آن ها هستند و می بینند اما انگار که نیستند و نمی بینند

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 17:15  توسط   | 

(با خودمونم) حواست هست ؟؟؟

حالم داره بهم می خوره دیگه دوست ندارم زنده باشم از خودم بدم می آد از همه ی اطرافیام بدم می آد هیچ کس اون چیزی که ظاهرشه نیست

خدایا من به کجا پناه ببرم از دست این جماعت دورو و دروغگو اصلا باورش مشکله خدایا من تا کی می تونم طاقت بیارم خدایا دلم نمی آد بگم منو از شر اینا راحت کن اما خدایا لااقل ما ها رو آدم کن

تا کی می خوای از خودت فرار کنی مگه تو همونی نبودی که تا همین دیروز به هیچ بنی بشری اجازه نمی دادی راجع بهت یه جور دیگه فکر کنه پس چرا امروز ...؟؟؟ از خودت از گذشتت خجالت نمی کشی؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 21:24  توسط   | 

حافظ جوابمو داد

یه مدتیه که یه مسئله ای باعث شده که ندونم کجام و چی کار می کنم یه احساس گناه گرفته منو برا همینم رفتم و دست به دامن حافظ شدم و طبق معمول این شعره اومد (هر بار که به حافظ تفال می زنم همین شعر می آد نمی دونم چرا حافظ همش با این شعر جوابمو می ده و البته حقا که جوابمو می گیرم ) :

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

**بر آستان جانان گر سر توان نهادن

**گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصلت خواهد دری گشودن

سر ها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه ی مرادست

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق باز آی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

هر چند به این تفسیرایی که از شعرای حافظ می کنن اعتقاد ندارم و به نظرم هر کس جوابشو از یکی از بیتا می تونه بگیره اما این بار رفتم سراغ یکی از اینا تا ببینم اون چی می گه این جوری نوشته بود :

اندوهی سخت بر دلت نشسته است تنها چاره ی کار آن است که بر آستان پروردگار سر گذارده و از او حل مشکلاتت را خواستار شوی آنچه را که آرزویش را داشتی کمی از حد تو فزونتر است پس برای رسیدن به آن قلبت را کاملا خالص گردان سپس عاشقانه به مسیرت ادامه بده عاشقانه یعنی از جان و دل مایه گذاشتن و از دورویی و تزویر دوری گزیدن چرا که اگر ذره ای شائبه داشته باشی هرگز به مرادت نمی رسی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 22:25  توسط   | 



پوزش به خاطر تاخیر

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 14:22  توسط آیدا  | 

یه روز استثنایی

                                        تولد ! تولد! تولدت مبارک

چه زود یه سال گذشت یه سال پیش همین موقع دلم برا خودم سوخت ( حالا بماند چرا) و این سرزمین کوچولو رو برا خودم ساختم

امروز روز خیلی جالبیه به چند تا دلیل :

۱. تولد وبلاگم

۲. تولد بهترین دوستم

۳. اومدن خاله و دختر خاله هام از مکه

۴. تولد پسر دایی کوچیکم

۵. تولد یکی (هیش)

  مرضیه جونم تولدت مبارک        وبلاگم تولدت مبارک

هیش...! حالا چون دلم برات سوختا

    تولد تو هم مبارک یکی

من نمی دونم مردم زمین توی یه هم چین موقعی ۱۶ سال پیش چه گناه بزرگی مرتکب شدند که اونا رو محکوم به تحمل کردن این یکیه() کردن خدا زود تر ببخششون تا از شر من راحت بشن

                                                                  تولد خودمم مبارک

امروز وارد ۱۷ سالگی شدم

حال بیاین شمع فوت کنیم ...

                             Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 12:34  توسط   | 

قاصدکا برگشتن

                                 Image hosting by TinyPic

چی شد اون خونه ؟

کجاست اون کوچه ؟

آدماش کجان ؟

خدا می دونه...

باز امشب هوایی شدم دلتنگ مدینه ...

که باز بگردم دنبال دردونه ی رسول الله .

چشامو می بندم تو مدینه ام هنوزم جلوی در خونه اش صدای شکستن می آد ... هنوزم بوی آتیش رد خون صدای مرد ملعون می آد .

هنوزم بعد سالها بقیع تو تاریکیش شام غریبان می گیره ...

بین الحرمین

کوچه های بنی هاشم

و...

کیا اینجا بودن ؟

کیا اینجا پا گذاشتن می دونی؟

قدر قدماتو بدون جای با ارزشی پا گذاشتن روی خاک مقدسی قدم گذاشتی

می گن خونه ی آقامون اینجاس  پس حتما خاکش مقدسه ...

                                             آیدا جون  مریم جون زیارت قبول

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 17:3  توسط   | 

وای مدرسه

سلام ...!

بازم یه سال تحصیلی جدید شروع شد اما امسال یه فرق خیلی کوچولو (به قول صدیقه ) کوچکولوی کوچکولو با سالای قبل داره اونم این که هر سال کتابامونو ۳۱ شهریور جلد می گرفتیم امسال ۱۹ شهریور البته من که هنوز جلد نگرفتم

امروز روز اول مدرسه مون بود

فیزیک و شیمی داشتیم تازه درسم دادن(به هیشکی نگینا شیمی نذاشتیم خیلی درس بده نیم ساعت درس داد بقیش حرف زدیم)

از این بدتر فردا امتحان فیزیک داریم

آخ ای خدا کی دوباره میشه تا ساعت ۱۰ بخوابیم ما که قدر ندونستیم شما بدونید

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 16:36  توسط   | 

دلکم

دلکم غصه نخور !

دلکم چرا دوباره پریشونی؟؟؟

دلکم غصه نخور یه روزی هم هست که اونا جوابشونو می گیرن

دلکم غصه نخور یه خدایی هم هست که بیاد جوابشونو بده

دلکم غصه نخور ! 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 21:58  توسط   | 

کاش ...!

کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ثانیه ها باشد و یاد آوریت همه دقایق را پر کند

کاش خدمت به تو انگیزه همه حرکت ها شود !

کاش سینه امان صندوق صدقه ای شود و قلبمان سکه ای نذر سلامتت !

کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو بالا نرود !

کاش انتظار تو زنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد !

کاش حال وهوای همیشه دلمان به رنگ نیمه شعبان باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 21:40  توسط   | 

اللهم عجل لولیک الفرج

خورشید طلوع خواهد کرد !

او می آید !

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 14:1  توسط   | 

دلم تنگه

دیشب باز هم به خوابم آمدی تو

باز هم همان حال همیشگی

باز هم چشمانت پر اشک

باز هم دلت پر درد

ای کاش دوباره بیاید آن باری که با یک شاخه گل سرخ بر سر مزار خود نشسته بودی ولی خندان

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 10:50  توسط   | 

نظر سنجی

اگه توی نظر سنجی شرکت کنید خوشحالم می کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 18:18  توسط   | 

نذر امامزاده

دخترک این بار دیگر منتظر پدر نیست

این بار می داند که پدر نمی آید

دخترک دیگر یاسش را نمی بوید چون که یاسی در کار نیست

دخترک این بار ننشسته بر در

او این بار نشسته پشت دار قالی

او این بار یاسش را خودش می بافد

او این بار عروسک را در کنارش گذاشته و با یاد یاس و پدر قالی می بافد

او این بار با عشق قالی می بافد

چون که این قالی نذر امامزاده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 13:3  توسط   | 

فردایی هم هست

باز هم شب فرا رسید

باز هم شب آمد و سیاهی با خود آورد

باز هم دل گرفته ی من گرفته تر شد

اما نه هنوز امیدم را از دست نداده ام

چون که ستاره ها هنوز هستند

هنوز هستند و حضور دوباره ی خورشید را نوید می دهند

هنوز ماه هست

هنوز انعکاس انوار طلایی خورشید هست

هنوز هستند آن شهاب هایی که خود رافدا می کنند برای یک فریاد نور  

خود را فدا می کنند می آیند و خاموش می شوند

هان ای خفتگان بدانید

بدانید که شب رفتنیست

و فرداست که باید بساطتان را جمع کنید و بروید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:7  توسط   | 

ضربه سری که زیدان به ماتراتزی زد تا مدت ها نقل محافل ورزشی وسیاسی بود . تماشاگران ظاهر قضیه را دیدن ولی از علت اصلی آن بی خبر بودن .

ماجرا از اون جا شروع شد که زیدان نزدیک بود دروازه ی بوفون را باز کنه . ایتالیایی ها به ماتراتزی دستور دادند زیدان را عصبانی کنه .

دقیقه ۱۲ ماتراتزی پیراهن زیدان را کشید و زیدان در حالی که لبخند می زد به او گفت : اگه پیراهنم رو می خوای صبر کن آخر بازی بهت می دمش !

ماتراتزی که از این حرف عصبانی شده بود گفت من پیراهن تو رو نمی خوام پیراهن همسرت ر می خوام .

زیدان چیزی نگفت وبه راهش ادامه داد چون می دونست ماتراتزی آدم بددهن و بداخلاقیه .

زمانی که زیدان دور می شد ماتراتزی دوباره شروع کرد وگفت تو فرزند یک تروریستی ! *و این حرف کافی بود که زیدان حساب ماتراتزی را کف دستش بذاره.

زیدان در دفاع از خودش در تلویزیون گفت اگر یک بار به شما توهین بشه ممکنه چیزی نگین اما اگر کار به جاهای باریک بکشه و همسر و مادر تون رو با القاب بد صدا بزنن دیگر آرام بودن بیهوده است من پشیمان نیستم چون از حیثیت وناموس خانوادگی ام دفاع کردم

اما ماتراتزی قضیه رو از بیخ و بن انکار کرده وگفته من اصلا نمی دونم تروریست چیه !!

ولی روزنامه های سان و گاردین و میرور روزنامه های بسیاری نتیجه لب خوانی رو به نفع زیدان اعلام کردن !

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

*پدر ومادر زیدان زوج مسلمان الجزایری بودن که به فرانسه مهاجرت کردن

**زیدان اصولا آدم مودب و خونسردیه و به سختی عصبانی می شه (پس این مسئله سخت بوده که اینقدر عصبانیش کرده!)

*** به طور کامل می تونید توی روزنامه ی خبر جنوب صفحه جوان تاریخ ۱شنبه ۱۲ شهریور بخونید

حالا جالبه !

فیفا به خاطر فروکش کردن جنجال های احتمالی به زیدان توصیه کرده این حرفها رو پنهان کنه و اونا در عوض جایزه بهترین بازیکن جام رو از اون پس نگیرن (خیلی پر رواند دیگه )

به نظر من کار زیدان کاملا درست بوده و نشون داد که یه مسلمون واقعیه می گن میخواد مکه هم بره

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 22:49  توسط   | 

یاس او هم پرپر گشت

دخترک دسته گلی داشت

گل سرخی بر دامن

مادری ناز تر از یاس

همه این ها او داشت

اما چه کند اکنون که نه این دارد  نه آن 

مادر او رفت

دسته گل افتاد

گل سرخش بر دامن خشکید

یاس او هم پرپر گشت

چه کسی دیگر یاس او خواهد بود ؟

یاس خود را در کجا یابد ؟

به کدامین سو سر سپارد؟

یاس او هم پرپر گشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 19:47  توسط   | 

نمی بیند اما می بیند

سالهاست که دیگر نمی بیند

آسمان را نمی بیند

دیگر نمی بیند آن دریایی را که گرفت از او دنیایش را

دیگر چشمانش نمی بیند

نمی بیند عکس ها را

آن عکس ها که خاطرات در دلشان نهان شده

شاید دیگر نمی خواهد ببیند

شاید او که رفت چشمانش را هم برد

آری او رفت و چشمان دختر خورشید را برد

او دیگر نمی بیند

اما نه او بهتر از ما می بیند

زندگی را او با دیده ی دل می نگرد

دیگر دلم برایش نمی سوزد

اوست که می بیند

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 11:38  توسط   | 

پدر نیامد

دخترک این بار باعروسکش بر در خانه نشسته بود تا پدر بیاید .

ساعت ۸

...

ساعت ۹

...

ساعت ۱۰

...

ساعت۱۱

...

ساعت ۱۲

...

دخترک خوابیده اما پدر نیامد .

صبح شد اما پدر نیامد .

اما یک مرد آمد با پیراهن مشکی

روزها گذشت و پدر نیامد

ولی آن مرد آمد دخترک و مادرش را از خانه بیرون کرد

باز هم پدر نیامد.

پدرنیامد .

...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 22:13  توسط   | 

حرف دل

دلت را به دریا بسپار

این امواجند که او را خواهند برد

به جزیره ای تنها در آن سوی آب ها

و آنجاست که... 

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 21:39  توسط   | 

اما حیف ...

کاش دستان کوچکت را در دستانم می گذاشتی

تا شاید این گونه درد هایت را فراموش کنی

اما حیف ...

کاش دستانت را رو به آسمان می گرفتی و دعا می کردی

تا شاید این گونه درد هایت را فراموش کنی

اما حیف ...

کاش با دستان کوچکت کاردستی ها ی بزرگ می ساختی

تا شاید این گونه درد هایت را فراموش کنی

اما حیف ...

کاش دستان کوچکت توان حرکت داشتند

تا شاید این گونه درد هایت را فراموش کنی

اما حیف ...

اما این را بدان من برایت دعا خواهم کرد

من برایت

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 16:33  توسط   | 

باشد!

می خواستم بگویم اما بر دهانم مهر خاموشی زدند

باشد ! من نمی گویم اما هستند کسانی و می آیند آنان که بگویند سخن من را

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 11:25  توسط   | 

نان و آه ...

به نام او که فقط اوست

 

خدایا بر من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای

 

زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .

 

برای اینکه هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند . خدایا تو چگونه زیستن را

 

به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت . خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و

 

نام برایم نیاورد قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنهایی

 

باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنهایی که پول دین می

 

گیرند و برای دنیا کار می کنند ...

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 23:6  توسط   |